| همیشه دلتنگ اون دورانی ام که در کمال بی خیالی تموووم اسباب بازیا و عروسکامو می ریختم تو یه ظرف بززررگ و تو پارکینگ می شستموشن و خشک می کردم، بعد شبا دور تا دورم می چیدم و می خوابیدم... سال هایی که آزاد بودم توضیح نوشت: یه بازی وبلاگی! نمی دونم برای حلقه پنجم کی رو انتخاب کنم.. هر کی پست گذاشت بگه من بدونم + حلقه پنجم نیکناز
+تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:45 به قلم نيلوفر
اصل مطلب در ادامه ی مطلب!
ادامه مطلب
+تاریخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:37 به قلم نيلوفر
|
سلام خدا
خوبی؟ ببخشید که فارسی می نویسم؛ آخر حرف های دل من ترجمه ی عربی ندارند. البته اگر هم داشتند نمی نوشتم چون با اجازه خیلی هم از این زبان بیزارم! حتما" در آسمان به آن بزرگی یک مترجم پیدا می شود دیگر.. به حوری ها خوش می گذرد؟ یا آن ها هم مجبورند روسری سر کنند و از فرشته های ریش و سیبیل دار تو سری بخورند؟ راستش این جا که این طوری ست. وادارمان می کنند عین مومیایی ها بیرون برویم و به موجوداتی به اسم مرد نگاه نکنیم تا خدای نکرده به گناه نیفتند. حالا قبلا" می شد یک کاریش کرد اما الان این مرد ها اصلا" قابل تشخیص نیستند دیگر.. تازه خیلی های شان هم دوست داشتند که زن بودند! فکر می کنند زن بودن آسان است... بعد هم به ما می گویند فرمان توست، اما من باور نمی کنم.. مادرم همیشه می گفت خدا داناترین است. من می گویم از یک همچنین خدای دانایی بعید است که موجودی را اینقدر زیبا بیافریند و بعد بگوید مویت را بپوشان و صورتت را بپوشان و کلا" همه جایت را بپوشان و عین بچه ی آدم بنشین در خانه تا مرد از تو خوشش بیاید و خواستگاری ات کند و از خانه ی پدر به خانه ی شوهر بروی و حالا آن جا زیبایی هایت را عیان کنی و سیبیل هایت را برداری و عین دخترها بشوی تا مرد لذت ببرد و به زن همسایه نگاه نکند که به گناه بیفتد و خدا حوری بهشتی بهش ندهد! میگم ها.. نکند یکهو از دهنت در رفته باشد و من اینقدر سنگت را به سینه می زنم؟ آهان.. نکند خودت هم مردی و الکی به ما می گویند جنسیت نداری؟ اگر تو دانایی و این ها هم اعتقاداتت است خب یکدفعه زن ها را نمی آفریدی تا اینقدر عذاب نکشند. آخر سخت است.. سخت است که بدانم آخرش هم باید یک مرد بیاید و مرا بگیرد. اگر هم نیامد بگویند ترشیده ای و به درد نمی خوری و از این حرف ها... اگر هم آمد و مرا گرفت و از چرخش ناسازگار روزگار طلاقم داد، بگویند مشکل از دختره بود. چه کار کنم خب؟ زورم می آید وقتی خانم دینی مذهبی می گوید رقص برای خودت هم حرام است! برو شوهر کن، بعد هر غلطی می خواهی بکن و هر چقدر می خواهی برایش برقص تا کیف کند. آخر من کلی انرژی دارم! دوست دارم بلند بخندم، زیبا برقصم، محکم راه بروم، آزاد بپوشم، گاهی هم مردها را بزنم و اگر هوس کردم خواستگاری بروم!! دیگر خسته شده ام از قید و بندها و باید و نبایدها.. بی زحمت خودت یک سر بیا پایین و کارها را راست و ریس کن و دوباره برگرد سر کارت و روی ابرها لم بده و به حماقت بنده هایت بخند! بیا به این زبان نفهم ها بگو حرف های بی سر و ته شان را به تو نسبت ندهند و ما را به خاطر مصلحت جیب های شان در آتش تعصب بی جا نسوزانند... راستی این مردها خیلی پررو شده اند! اگر خواستی یک پس گردنی هم بهشان بزن تا دیگر قانون های یک طرفه ننویسند. اوه اوه! بروم درس بخوانم که فردا باید یک کاره ای بشوم تا وقتی آقای شوهر زد توی سرم بگویم تحصیل کرده ام و طلاق بگیرم و بیوه بشوم و آخر هم بگویند: مشکل از دختره بود... خداحا.. آخ حواسم نبود.. مواظب خودت باش ;) پاورقی: جنس لطیفم و حرف زیاد دارم برای گفتن! تازه طولانی ترم می شد الان مراعات کردم :دی
+تاریخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:27 به قلم نيلوفر
|
|